

.jpg)
بر سنگرهای پاسداران آزادی گذری می کنم، همه از تو نوشته اند؛ از تو بانو! از صورت خونین تو و از دستهایی که به آسمان بلند کرده ای؛ می بینی خدا؟؟؟
به کدام مذهب است این؟ نمی دانم! به کدام باور؟ به کدام اخلاق؟ به کدام آیین؟؟؟ هیچکدام اینها را نمی فهمم! نمی خواهم جواب بگیرم.
تنها به این واقعیت زهرناک می اندیشم که چند نفر؟ چند نفر به فکر تو اند و چند هزار راس دیگر سر در ... فرو برده غافل از این که ممکن است بعدی خودشان باشند و همچنان به دغدغه های کوچک شان مشغول و به شور و شوق های اندک شان مشعوف! روزهای تکراری شان بر سر مرداری
این مر آن را همی کشد مخلب و آن مر این را همی زند منقار و
شب ها؛
بر آن خاک اره های نرم خفتن
عزیزم گفتن و جانم شنفتن
از آن ته مانده های سفره خوردن
اگر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی، دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی !!!
به گرگ ها فکر می کنم، و به سگ ها که روزها بر سر مرداری این مر آن را... به دغدغه های اندک فکر می کنم، به دغدغه های اندک آدم های اندک! به شور و شوقهای ابلهانه ی آدمهایی که ارزششان از لعاب لزج دهان قورباغه...
روحم به پهنای تمام صورت های خونین جهان اشک می ریزد؛ ما را ببخش بانو!
پی نوشت: فراخوان عمومی نفی توحش