نامه ای سرگشاده برای جناب آقای قدس که در دومین جشنواره ی مطبوعات استان خبرگزاری ایسنای قزوین را متهم کردند به تهیه ی " ادبیات بیادبانه و خبرهای نیش دار "!
◊ حسین آذربایجانی *
« من با آنچه می گویی مخالفم،
اما تا پای جان ایستاده ام
تا تو بتوانی آزادانه حرفت را بزنی »
حس غریبی ست "فراموشی"؛ فراموشی مسوولینی که از سوی مردم به قدرت و مقام و موقعیتی دست می یابند و بلافاصله پس از فتح میز و منصب فراموششان می شود که وامدار مردمند و ردای مسوولیت جامه ی خدمتگزاری باید باشد و بس! به بیماری "خود - مطلق - انگاری" دچار می شوند، وجود و حضور هیچ اندیشه ای جز خود را برنمی تابند و هر انتقادی را تخریب می بینند و... و مردم؛ مردمی که کم کم فراموششان می شود این آنها هستند که مقام و موقعیت را به مسوولین تفویض کرده اند، و این آنها هستند که صاحبان اصلی قدرتند و...
بیماری فراگیر می شود؛ مسوولین در پس برج و باروی دگماتیسم - خودشیفتگی - کورشان سنگر می گیرند و هر صدایی غیر کرنش را به رگباری سهمگین جواب می دهند و مردم، مذبوحانه و منفعل مسوولین را اربابان خود می بینند و حکم آنها را واجب، اربابان را معصوم و "طلبکار ازلی" و خود را گناه مجسم و روسیاه همیشگی و "بدهکار ابدی"! انتقاد از اربابان نادر الخطا را اشتباه و گناهی نابخشودنی...
استاد و سرور عزیزم، جناب آقای قدس! با وجود تمام احترامی که برای شما قائلم باید عرض کنم این انتقادتان را از خبرگزاری دانشجویان ایران دفتر قزوین اصلا وارد نمی دانم. رعایت "ادب و متانت" و دوری از "توهین و تخریب" از اصول چهارگانه ی حاکم بر خط مشی خبرگزاری دانشجویان ایران بوده است. در مورد اتهام دیگرتان (نیش دار بودن اخبار) بقول علیرضا خدابخش « نقد رادیکال و بی رحمانه حتما باید وجود داشته باشد وگرنه ظالمان هرگز دست از ظلم بر نمیدارند. هیچ وقت هم نمیشود نقد درست و حسابی را با ملایمت و تعارف و القاب انجام داد. »
وقتی می بینیم هیچ نقطه ی مثبتی در هکتار هکتار کارنامه ی حضرات موجود نیست کدام نکته ی نورانی را بتراشیم؟ مگر کم در مدح و ثنای مسوولین قلم و کاغذ حیف و میل می شود ؟ مگر کم اند روزنامه نویسان و فیلسوفانی که وظیفه ی خطیر کشف فضایل قدیسانه را در خصایل رفتاری مسوولین بر دوش دارند که با بیان پدرانه تان از ما می خواهید ایسنای قزوین را هم به آنها اضافه کنیم ؟ البته من مدتی "زبان سر بر باد ده" به انتقاد گشوده بودم که ایسنا دارد کم کم به گزارش نویس روابط عمومی ها تبدیل می شود که انتقادم - هرچند به بهایی سنگین- از سوی مدیریت فهیم خبرگزاری بررسی، پذیرفته و برای رفع این نقیصه تصمیم گیری و اقدام شد.
بر کسی پوشیده نیست که استاد عزیز دغدغه ی اخلاق دارند اما چرا باید تنها خبرگزاری زنده و منتقد استان را به این چوب راند که اخبارش نیش دار است؟ استاد گرانقدر! آنچه باید مورد تاخت و تاز منتقدانه ی اندیشه ورزان فرزانه ای چون شما قرار گیرد آیا نشریات و سایت ها و "رسانه نما"یانی نیستند که با تکیه بر رانتها و ارتزاق از منابعی که باید سر سفره ی مردم می آمد، با پشتوانه های مستحکم بی مهابا دست به تخریب و ریختن آبروی فرزندان سلیم این آب و خاک می زنند؟
اندکی تامل کنیم؛ ایراد اینگونه اتهامات کلی و بدون ارائه ی مصداق، آن هم از چنان تریبونی و در چنان مجلسی، جز انگیزش حساسیت و مختل کردن جریان آزاد اطلاعات و اخبار و ایجاد محدودیتهای هر چه بیشتر برای فعالیت رسانه های منتقد استان - که دیدبان حقوق مردم اند- چه بازخوردی می تواند داشته باشد؟؟؟
برای ایسنای تهران و حتی ایسنای قزوین نسخه تجویز نمی کنم چون مسوولیتی ندارم اما گروه سیاسی و ستاد خبری انتخابات مجلس هشتم - تا وقتی تحت مسوولیت من باشد- هرگز حتی لحظه ای همچون "سگ ها" نخواهد زیست که در این شب سرد زمستانی سر بر بالین گرم به سرمستی در مدح اربابان به به و چه چه کند و ...
« زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریك و توفان خشمناك است
كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیكبختان را چه باك است ؟
كنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاك اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل كرد باید
درست است اینكه الحق دردناك است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروكش كرد خشمش
كه سر بر كفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مركب »**
"گرگ" می مانیم؛ بی طمع استخوان و گرمای مطبوع در شبهای سرد زمستان که گرگ ها ارباب نشناسند و نرمش و کرنش ندانند و هرگز سر بر كفش و بر پای اربابی نگذارند. گرگ می مانیم هرچند خبرهامان "نیش دار" و ادبیاتمان "بیادبانه" شمرده شود؛
« زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریك و توفان خشمگین است
كشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به كین است
شب و كولاك رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناك و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حكومت می كند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم كنامی
شكاف كوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی كوچك ، كه بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در كمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شكنجه
برون: سرما درون: این آتش جوع
كه بر اركان ما افكنده پنجه
دو ... اینك ... سومین دشمن ... كه ناگاه
برون جست از كمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
كه این خون ، خون ما بی خانمانهاست
كه این خون ، خون گرگان گرسنه ست
كه این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ؛
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیكن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد »**
و حرف آخر:
استاد عزیز!
پر پروانه شکستن نه نشان هنر است
تو اگر پر شکنی شهپر شاهین بشکن
*)خودم لزومی نمی دیدم اما به خواست دوستان و به سبب پاره ای الزامات تاکتیکی سمت ما از انتهای این نامه حذف می شود. از مخاطبان محترم معذرت می خواهم. البته این سمت ها به کی وفا کرده که ما دومیش باشیم و تازه یک ضرب المثل سانسکریت هم هست که می گوید: "سالار هر جا که نشیند سالار است" البته ما اولش هم هیچ بودیم الان هم هیچیم و بعدش هم هیچ خواهیم بود! یک خبرنگار سرگردان؛ درویشی خانه به دوش!
**) سگ ها و گرگ ها، م. امید
پ. ن: خبر آخر اینکه استاد بشیریه - که از او به عنوان معمار و طراح اصلی اصلاحات یاد می شود - بر خلاف انتظارها و خواب و خیالهای بعضی دوستان به میهن بازگشت.
پ. ن ۲: جواب نظرات دوستانی که انتقاد می کنند در پست بعدی خواهم نوشت. به تیزترین و بی رحمانه ترین روش ممکن انتقاد کنید حتی انتقام بگیرید. حتی بی نام...
پ. ن ۳: واقعا به این فکر کرده اید که چرا این اراذل و اوباش به من جایزه نداد؟